07:41 ب.ظ    من کشتۀ عشقم

من کشتۀ عشقم،خبرم هیچ مپرسید

گم شد اثر من،اثرم هیچ مپرسید

گفتند که: چونی؟ نتوانم که بگویم

این بود که گفتم، دگرم هیچ مپرسید

فردا سر خود می‌کنم اندر سر و کارش

امروز که با درد سرم هیچ مپرسید

وقتی که نبینم رخش احوال توان گفت

این دم که درو می‌نگرم هیچ مپرسید

بی‌عارضش این قصهٔ روزست که دیدید

از گریهٔ شام و سحرم هیچ مپرسید

خون جگرم بر رخ و پرسیدن احوال؟

دیدید که: خونین جگرم، هیچ مپرسید

از دوست بجز یک نظرم چون غرضی نیست

زان دوست بجز یک نظرم هیچ مپرسید

از دست شما جامه دو صد بار دریدم

خواهید که بازش بدرم هیچ مپرسید

با اوحدی این دیدۀ ‌تر بیش ندیدیم

بالله ! که ازین بیشترم هیچ مپرسید

اوحدی




طبقه بندی: شعر، .:: عاشـــــقانه ::.،
برچسب ها: شعر، شعر عاشقانه، شعر اوحدی، شعر عاشقانه اوحدی، حرف دل،
جمعه 27 مهر 1397 به قلم: جهان غریبی